مثل آفتاب
شنبه 25 خرداد1387
...

سر تكان دادم به حرفهايت، اگرچه تلخ بود و سخت و من در همين "تلخ ِ سخت" روزگار ميگذرانم... اما در ميان تمام آن حرفها خوشم آمده از نقطههايي كه پايان حرفهايت نهادهاي... من آن نقطهها را با قدرت نگاهم به سپيده ميرسانم... من هميشه سه نقطه ميگذارم بين حرفهايم... بعد هي مينشينم پشت آن سه نقطه... آواز ميخوانم... بشكن ميزنم...ميگريم...
هر تصوير را كه ببينم و خوشم نيايد، دستهايم را ميگذارم روي چشمهايم و فشار ميدهم آن قدر كه پرده عوض شود و كهكشاني فرود آيد در من، بعد سياره خودم را انتخاب ميكنم از ميان آن كهكشان شيره قهوهاي!
من مشكلات بالاتر از اينها را هم با شاعري حل كردهام، آن گونه كه عيشم مدام بماند... ميداني من با موسيقي فكر ميكنم... يعني هر حس آهنگي دارد برايم... بعضي حسها ريتماند برايم...
بگذريم، الان صداي دف و ني كامكار پيچيده ميان اين همه هياهو و او ميخواند در هواي عاشقي و هزاران دف شهيد ميشوند در اين نوا...
شنيدهاي دف كه شهيد ميشود، ميبوسندش و بر تقدسش نماز ميبرند... دلم ميسوزد براي كلمه كه سطر ميشود لاي اين ورقها...
ديشب واژهاي را خواب ديدم كه ملكه شده بود و آراسته آمده بود به خوابم و ميگفت دلم ميسوزد براي تو كه گم شدهاي لاي اين ورقها!
يادم است به پدر ميگفتم: ميخواهم خدا شوم! اين است كه مينويسم و پدرم ميخنديد...
حالا اينجا روي اين كاغذها
هي من دلم ميسوزد براي كلمه
هي كلمه دلش ميسوزد براي من
آخرش من ميبينم كه خدا نشدهام...
حافظ كه پاي ثابت درونم است، سلام ميرساند و ميگويد:
«كه تحقيقش فسون است و فسانه»
خدا كند نواي نياي بيايد و وصل كند اين ضربات را كه ميكوبم بر خويش... بايد دستهايم را بگذارم روي چشمهايم و آنقدر فشار دهم تا كهكشاني فرو ريزد در من، بعد نيستاني را برخواهم گزيد ميان اين همه سياره...
هر تصوير را كه ببينم و خوشم نيايد، دستهايم را ميگذارم روي چشمهايم و فشار ميدهم آن قدر كه پرده عوض شود و كهكشاني فرود آيد در من، بعد سياره خودم را انتخاب ميكنم از ميان آن كهكشان شيره قهوهاي!
من مشكلات بالاتر از اينها را هم با شاعري حل كردهام، آن گونه كه عيشم مدام بماند... ميداني من با موسيقي فكر ميكنم... يعني هر حس آهنگي دارد برايم... بعضي حسها ريتماند برايم...
بگذريم، الان صداي دف و ني كامكار پيچيده ميان اين همه هياهو و او ميخواند در هواي عاشقي و هزاران دف شهيد ميشوند در اين نوا...
شنيدهاي دف كه شهيد ميشود، ميبوسندش و بر تقدسش نماز ميبرند... دلم ميسوزد براي كلمه كه سطر ميشود لاي اين ورقها...
ديشب واژهاي را خواب ديدم كه ملكه شده بود و آراسته آمده بود به خوابم و ميگفت دلم ميسوزد براي تو كه گم شدهاي لاي اين ورقها!
يادم است به پدر ميگفتم: ميخواهم خدا شوم! اين است كه مينويسم و پدرم ميخنديد...
حالا اينجا روي اين كاغذها
هي من دلم ميسوزد براي كلمه
هي كلمه دلش ميسوزد براي من
آخرش من ميبينم كه خدا نشدهام...
حافظ كه پاي ثابت درونم است، سلام ميرساند و ميگويد:
«كه تحقيقش فسون است و فسانه»
خدا كند نواي نياي بيايد و وصل كند اين ضربات را كه ميكوبم بر خويش... بايد دستهايم را بگذارم روي چشمهايم و آنقدر فشار دهم تا كهكشاني فرو ريزد در من، بعد نيستاني را برخواهم گزيد ميان اين همه سياره...
"از تندنويسيهاي دوستي براي دوستش"
نوشته شده توسط پگاه
در 19:36 | لینک ثابت
•

