دوشنبه 13 خرداد1387
چه كم زيستهام!

با اداي احترام و كسب اجازه از ش.الف و همسر مهربانش كه تعبير خواب خوش پروانهها را در آينهي جاري روحشان به تماشا نشستهاند
در آینه نقابی است برافراشته بر میلههای سنگی سرد، به بلندای سروی تنها در تپه ای دوردست؛ آیا این سرو را سوختنی باید؟
توان کدام افسونگر بیشه هاست که تا ریشه بسوزاند این درد را ! این ترس را ! این دغدغهي بيانتهاي آبشار در ولولهي هراسناک جدایی را.
در آینه نقابی است سنگین در نهانگه تنهایی برکهای کمیاب در کویر که تنها دلخوشیاش شاید دیدن مهتاب باشد در دل شب، جایی که آغوش میگشاید بیهیچ منتی بر دريچهي سرابگاهی تو در تو.
در آینه چراغی است کم نورتر از رویای دخترکی در بستر چوبی کلبه ای زمستانی که چون ظرافت سرانگشتانش غول چراغ را فرا میخواند تا کوسن ابریشمین را با آتش نرم آغوش مادرش همراه سازد، بیگمان نمی داند که در این سرزمین، سالهاست جیرهي خشک سربازان سرماترس را با اندک عشقوارهای گردمانند، تزیین کنند.
درآینه هزار راه چروکیده صورتکی است که نه همانند کوهی است سرشار، که جویباران سالیان دور و نزدیک نام زیبایشان را بر اندام استوارش نقش کردهاند بلکه چون تپهای است خشکیده بر تازیانه ستوران وحشی که چون آمدهاند، نماندهاند و چون رفتهاند جز شیار شیار درد جانفرسا بر چهرهات ردي بر جاي نگذاشتهاند و تو تنها کوشیدهای خاری کوچک در پای تناور و ورزیدهي آنان فرو کنی، وه که چه کم زیستهام!
تو اما ایستادهای، به خود مینگری، چه کس را میبینی؟ با که سخن میگویی؟ که را میخوانی؟ کدامین گناه نانوشته را فریاد میزنی؟ فریادت در کدام سبزه زار، جویباری سرخ از لالههای سرگردان را میجوید؟نگاهت پریشانی آخرین شعلهي شمع کدام آرزویت را به بلندی سیاهههای دیوار فرو میبازد؟ صدایت در کدام دخمهي فشرده، دلتنگی طنین بیگانه ساز میکند؟
باری تو اما هنوز ایستادهای!

