مثل آفتاب
یکشنبه 5 خرداد1387
از عشق گفتن

نبود چنگ و رباب و گل و نبيد كه بود
گِل ِ وجود من آغشتهي گلاب و نبيد
بيا كه با تو بگويم غم ملالتِ دل
چرا كه بيتو ندارم مجال گفت و شنيد
اولين باري كه اين غزل حافظو به نيت من باز كرد و برام از هلال عيد و ابروي يار گفت، گلاي آفتاب گردون كنج ِقلبم اونقدر سرشونو خم كرده بودن كه انگار آفتاب راستي راستي داشت از مشرق پيالهي ديوان مقدسش قد ميكشيد. از اون روز به بعد، شوق گوشواره درست كردن از اين رشتهي مرواريد (1) تو خواب و بيداري دست از سرم برنميداشت. تا اين كه يه روز كه خسته از شب بيداريهاي تكراري شبهاي امتحان و شرمنده از اين كه جبر خطي زندگي، رو يه خط بياتفاق، منو گرفتار اون همه عدد و رقمي كرده بود كه هيچ وقت ازشون سر در نميآوردم، كنج يه اتوبوس شلوغ و يخزده دونه دونه رشتههاي مرواريدي رو كه كلي براي رسيدن بهشون صبر كرده بودم، كنار هم گذاشتم و گوشوارهاي رو كه دلم ميخواست، درست كردم:
از عشق گفتن:
آمدم آتش به شهر دل زنم
نقش مهر تو بر آب و گل زنم
شهر عشقت را گدايي آمدم
مست جام آشنايي آمدم
از دل سنگت خبر هيچم نبود
داغ نيرنگت دلاويزم نبود
كوه گشتم تا زعشقت دم زنم
سيل گشتم تا جهان بر هم زنم
دل به لبخندت بسي خوش داشتم
نيشخندت عشق ميپنداشتم
ديگر از جور تو من طوفانيام
در مصلاي تو من قربانيام
از عشق گفتن:
گفته بودي دل به نامت ميكنم
گفته بودي جان فدايت ميكنمآمدم آتش به شهر دل زنم
نقش مهر تو بر آب و گل زنم
شهر عشقت را گدايي آمدم
مست جام آشنايي آمدم
از دل سنگت خبر هيچم نبود
داغ نيرنگت دلاويزم نبود
كوه گشتم تا زعشقت دم زنم
سيل گشتم تا جهان بر هم زنم
دل به لبخندت بسي خوش داشتم
نيشخندت عشق ميپنداشتم
ديگر از جور تو من طوفانيام
در مصلاي تو من قربانيام
قبلهام آخر تمناي تو شد
كعبهام هيچ از تجلاي تو شد
نوش ميخواهم ولي با نيش تو
نوش كي پروا كند از نيش تو
اي عزيز مصر بر عشقم بناز
من زليخاي توام با من بساز
ساز تو سوز مرا كم ميكند
وز غم تو دل كمر خم ميكند
من به ابروي تو يارا زندهام
بيتو در عين حياتم مردهام
پگاه: دي ماه 80
كعبهام هيچ از تجلاي تو شد
نوش ميخواهم ولي با نيش تو
نوش كي پروا كند از نيش تو
اي عزيز مصر بر عشقم بناز
من زليخاي توام با من بساز
ساز تو سوز مرا كم ميكند
وز غم تو دل كمر خم ميكند
من به ابروي تو يارا زندهام
بيتو در عين حياتم مردهام
پگاه: دي ماه 80
تا رسيدم خونه، با تموم شوقي كه هيچ وقت تو خودم سراغ نكرده بودم، شعرو براش خوندم و گفتم: بگو، خوب؟ نگاهشو از حافظ سبزينه پوشش دزديد و نگاهم كرد، از اون نگاههايي كه مادر وقتي تو يه درس خيلي سخت نمره بيست ميبردم، بهم ميكرد. خنديد و گفت:
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
(1) اشاره به:
ز شوق لعل تو حافظ نوشت حرفي چند
بخوان چو نظمش و در گوش كن چو مرواريد
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
(1) اشاره به:
ز شوق لعل تو حافظ نوشت حرفي چند
بخوان چو نظمش و در گوش كن چو مرواريد
نوشته شده توسط پگاه
در 19:31 | لینک ثابت
•

