مثل آفتاب
دوشنبه 30 اردیبهشت1387
حياط
هر كه بر لوح جهان نقشي نيفزايد زخويش
بيگمان چون نقش پا محو است در موج فنا
بيگمان چون نقش پا محو است در موج فنا

شعرهاي گروس رو دوست دارم. گاهي وقتا از اول تا آخر "رنگهاي رفتهي دنيا"شو چندين بار ميرم و برميگردم تا اونجا كه دلم ميخواد هر جور شده اونقدر فيلم اين دنيا رو به عقب برگردونم كه همهي پالتوهاي پوست پلنگي دنيا، پلنگي بشن و به بيشهي غرورشون برگردن بالاخره هر كسي كه از اصل خودش دور بمونه، دنبالش روزگار وصلش ميگرده ديگه. تو اين حال و هوا نميدونم چرا هميشه به يه شعر كه ميرسم، نگاهم يه عالمه مكث به حافظهي لحظههام بدهكار ميشه، اونجا كه يه اسم تا هميشه اسير ديوارهاي سر به زير يه پرانتز باقي ميمونه تا گواه عشق خودكار و دست و دل كسي باشه كه آروم آروم تو جادهي زندگي از خودش دور ميشه.
قلم مو
نامت را در پرانتزي مينويسم
كه آن را براي هميشه خواهم بست
سالها بعد چون دري قديمي بازش ميكنند
زن بر دريچه خيره مانده
و مرد آرام دور ميشود
حالا قلممو را بردار!
موهاي زن را سفيد كن
گرامافون را خاموش
و اندوه را
در قابهايي تاريك از تمام ديوارها بياويز
در كشيدن تارهاي عنكبوت آزادي!
در بسته ميشود
و نامت را در پرانتزي مينويسم
كه آن را براي هميشه خواهم بست
سال بعد
چون قبري بازش ميكنند
مردي
خودكارش، دستش، دلش
در لاي يك پرانتز غمگين گير كرده است
حالا قلم مو را بردار!
رنگهاي رفتهي دنيا: گروس عبدالملكيان
دارم فكر ميكنم كه اين روزا خودكار و دست و دل منم توي يه پرانتز گير كرده، پرانتزي كه اصلاً غمگين نيست و توش يه حياطه پر از آدماي رنگي. حياطي كه بوي خاك خيس و عطر گلاي نيلوفرش آدمو ميبره تا اونجايي كه حاضره تا آخر دنيا هم كه شده براي گل كردن نيلوفراي وسط حوضش لحظهشماري كنه، همون حياط كه تو پيچ و خم سبز و هزار حكايت باغ خيزران يه گل نيلوفر لحظهلحظه شو با كلي رنگ قشنگ جوري نقاشي كرده كه ميتونه تموم رنگاي رفتهي دنياي كتاب منو بهش برگردونه.
نوشته شده توسط پگاه
در 19:38 | لینک ثابت
•

