مثل آفتاب
شنبه 22 تیر1387
در آستانهي پگاه
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
حافظ


آرامتر ز نسيم سحرگاهان،
و دلنوازتر از آواز صبح و سپيده،
پا در ركاب توسن بالا بلند عشق،
در منظر سپيده دمان جلوه ميكني!
عشق از هزار كرانه،
از هر كران صبح و سپيده،
از آستان پگاه،
پديدار ميشود.
تو يوسفي كه به بازار عشق ميآيي
و قلب همهي عاشقان تاريخي،
سيم سياه و سكههاي شهروا و دروغين است!
هنگامهي پگاه،
پديدار ميشوي
و بي مجالي اندك،
در انتهاي افقهاي دوردست،
در آستانهي زرين آفتاب،
از منظر نگاه عاشقان سحر،
دور ميشوي!
بازار مصر، بيرونق!
و عاشقان هميشهي تاريخ،
سيم سياهشان در دست،
با سكههاي قلب،
در انتظار فلق،
شبهاي بيستارهي ديجور را
شماره ميكنند...
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
حافظ

آرامتر ز نسيم سحرگاهان،
و دلنوازتر از آواز صبح و سپيده،
پا در ركاب توسن بالا بلند عشق،
در منظر سپيده دمان جلوه ميكني!
عشق از هزار كرانه،
از هر كران صبح و سپيده،
از آستان پگاه،
پديدار ميشود.
تو يوسفي كه به بازار عشق ميآيي
و قلب همهي عاشقان تاريخي،
سيم سياه و سكههاي شهروا و دروغين است!
هنگامهي پگاه،
پديدار ميشوي
و بي مجالي اندك،
در انتهاي افقهاي دوردست،
در آستانهي زرين آفتاب،
از منظر نگاه عاشقان سحر،
دور ميشوي!
بازار مصر، بيرونق!
و عاشقان هميشهي تاريخ،
سيم سياهشان در دست،
با سكههاي قلب،
در انتظار فلق،
شبهاي بيستارهي ديجور را
شماره ميكنند...
نوشته شده توسط پگاه
در 0:30 | لینک ثابت
•

