تبليغاتX
مثل آفتاب

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

چيزي شبيه آفتاب


داشتم دنبال يه چيزي مي‌گشتم كه بذارمش تو مثل آفتاب، يه حرف آفتابي كه هر كي مياد مي‌خوندش،‌ گرمي خورشيدو تو خونه‌ي دلش حس كنه كه يهو توي آخرين صفحه‌ي يه دفتر سورمه‌اي رنگ، از اون دفتراي جلد مشمعي كه دامنش پر از ستاره بود و وقتي كوچيك بوديم، قصه‌ي تكراري مشقامونو تو دلش واگويه مي‌كرديم، نگاهم گره خورد به خطوط درهم برهمي كه با يك مداد نتراشيده‌ (نه اون اتودهاي ظريف و لطيف) خيلي ناشيانه و مبهم سر به سينه‌ي سپيد كاغذ گذاشته بودند. وقتي بيشتر نگاهش كردم هيچ رد و نشوني از پديدآورنده‌اش نديدم. فقط خيلي بي‌خيال زير آخرين خط نوشته شده بود 71/9/11 و اون گوشه بالاي بالاي صفحه، يه ستاره آبي بهم چشمك مي‌زد و زير ستارهه يه آدرس كه نمي‌دونم اونجا چيكار مي‌كرد! وقتي شروع كردم به خوندن آخرين صفحه‌ي روايت ساليان دور،‌ ‌رد سرخ سيلي فقر روي صورت آبرو همه آفتاباي دنيا رو از يادم برد،‌ با خودم گفتم بذار امروز از كوچكترين آفتاب دنيا بنويسم:

 كوچه بدبختي بود، كوچه نه! بن‌بست بدبختي بود كه به خاطر پوشانيدن وضع فلاكت بارش، سقف فلاكت‌بارتري به رويش كشيده بودند و مشتي خانواده گمنام در اين بن‌بست زندگي مي‌كردند.
تنها زينت اين بن‌بست يك چراغ برق تصادفي بود كه پاره‌‌اي از شب‌‌ها بن‌بست را اشتباهاً روشني مي‌بخشيد.
يك شب، جلوي ديدگان بچه‌هاي بن‌بست، ولگردي بيگانه چراغ برق تصادفي را با تيركمان شكست. بچه‌هاي بن‌بست زار زار گريستند و كوچكترين آنها دويد به طرف خانه‌شان كه:
مادر... آخ مادر! آفتاب ما را شكستند.

نوشته شده توسط پگاه در 7:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 اردیبهشت1387

اشك


داشتم براي خودم قصه مي‌خوندم، يه كتاب كه قصه‌ها و شكلاي قشنگش تصميم گرفته بودن تنهايي منو پر كنن. توي اولين صفحه‌اش نوشته بود: براي گروه سني «ب» و «ج». هر چي با خودم فكر كردم، نفهميدم كه من تو كدوم گروهم! بعدشم تصميم گرفتم كه ديگه بهش فكر نكنم. بالاخره يا من هنوز بزرگ نشده بودم كه خودمو اين قدر به قصه‌هاش نزديك حس مي‌كردم يا اين كتابه زيادي بزرگونه نوشته شده بود ولي خوب من كه احساس آدم بزرگ بودن ندارم، پس حتماً تو يكي از اون دو تا گروهم! حالا هي با خودم خداخدا مي‌كنم كه تو گروه «ب» باشم،‌ اين جوري ديرتر بزرگ مي‌شم. شايدم يه كار بهتري كردم، با خودكار درست بعد از عبارت «گروه سني» يه «الف» هم اضافه كردم!



داستان كوتاه «اشك» برگرفته از كتاب «دوستت دارم»
كاري از مهدي ميركيايي و عطيه بزرگ سهرابي:

"كرم خاكي دلباخته‌ي كرم ابريشم بود.
يك روز، كرم ابريشم پروانه‌اي با بالهاي رنگارنگ شد.
كرم خاكي، سخت مي‌گريست.
محبوبش ديگر آن چهره‌ي پيشين را نداشت."

راستش با خوندن اين قصه ياد كارتون "شرك" افتادم اونجا كه قيافه‌اش از غولي در اومد و شبيه آدميزاد شد و "فيونا" همچنان همون «غول زشت مهربون» خودشو دوست داشت و بعدشم يه شعر قديمي يواش يواش اومد و تو خاطرم جا خوش كرد:

گفت ليلي را خليفه كاين تويي
كز تو مجنون شد پريشان و غوي*
كز دگر خوبان تو افزون نيستي
گفت: خامش چون تو مجنون نيستي



*غوي: گمراه



نوشته شده توسط پگاه در 22:45 |  لینک ثابت   •