چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
چيزي شبيه آفتاب

كوچه بدبختي بود، كوچه نه! بنبست بدبختي بود
كه به خاطر پوشانيدن وضع فلاكت بارش، سقف فلاكتبارتري به رويش كشيده بودند و مشتي
خانواده گمنام در اين بنبست زندگي ميكردند.
تنها زينت اين بنبست يك چراغ برق
تصادفي بود كه پارهاي از شبها بنبست را اشتباهاً روشني ميبخشيد.
يك شب، جلوي ديدگان بچههاي بنبست، ولگردي
بيگانه چراغ برق تصادفي را با تيركمان شكست. بچههاي بنبست زار زار گريستند و
كوچكترين آنها دويد به طرف خانهشان كه:
مادر... آخ مادر! آفتاب ما را شكستند.
یکشنبه 22 اردیبهشت1387
اشك
داشتم براي خودم قصه ميخوندم، يه كتاب كه قصهها و شكلاي قشنگش تصميم گرفته بودن تنهايي منو پر كنن. توي اولين صفحهاش نوشته بود: براي گروه سني «ب» و «ج». هر چي با خودم فكر كردم، نفهميدم كه من تو كدوم گروهم! بعدشم تصميم گرفتم كه ديگه بهش فكر نكنم. بالاخره يا من هنوز بزرگ نشده بودم كه خودمو اين قدر به قصههاش نزديك حس ميكردم يا اين كتابه زيادي بزرگونه نوشته شده بود ولي خوب من كه احساس آدم بزرگ بودن ندارم، پس حتماً تو يكي از اون دو تا گروهم! حالا هي با خودم خداخدا ميكنم كه تو گروه «ب» باشم، اين جوري ديرتر بزرگ ميشم. شايدم يه كار بهتري كردم، با خودكار درست بعد از عبارت «گروه سني» يه «الف» هم اضافه كردم!

داستان
كوتاه «اشك» برگرفته از كتاب «دوستت دارم»
كاري از
مهدي ميركيايي و عطيه بزرگ سهرابي:
يك روز،
كرم ابريشم پروانهاي با بالهاي رنگارنگ شد.
كرم خاكي،
سخت ميگريست.
محبوبش
ديگر آن چهرهي پيشين را نداشت."
كز تو
مجنون شد پريشان و غوي*
كز دگر
خوبان تو افزون نيستي
گفت: خامش
چون تو مجنون نيستي

