یکشنبه 3 شهریور1387
وطن

جواهر دشت
به بهانه ي كنسرت همايون شجريان و گروه دستان و اجراي شورانگيز تصنيف وطن
وطن! وطن!
نظر فكن به من كه من به هر كجا، غريبوار
كه زير آسمان ديگري غنودهام
هميشه با تو بودهام، هميشه با تو بودهام
اگر كه حال پرسيام، تو نيك ميشناسيام
من از درون غصهها و قصهها برآمدم:
حكايت هزار شاه با گدا
حديث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سياه چشم كدخدا
زپشت دود كشتهاي سوخته
درون كومه سياه ز پيش شعلههاي كورهها و كارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سيلي زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتناي كس نبودهام
يكي ز چهرههاي بي شمار تودهام
چه غمگنانه سالها
كه بالها زدم به روي بحر بيكنارهات
كه در خروش آمدي، به جنب و جوش آمدي
به اوج رفت موجهاي تو
كه ياد باد اوجهاي تو!
در آن ميان كه جز خطر نبود
مرا به تخته پارهها نظر نبود
نبودم از كسان كه رنگ و آب، دل ربودشان
به گودهاي هول بسي صدف گشودهام
گهر زكام مرگ در ربودهام
بدان اميد تا كه تو دهان و دست را رها كني
دري ز عشق بر بهشت اين زمين دل فسرده واكني
به بند ماندهام، شكنجه ديدهام
سپيده، هر سپيده جان سپردهام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنودهام
اگر تو پوششي پليد يافتي
ستايش من از پليد پيرهن نبود
نه جامه، جان پاك انقلاب را ستودهام
كنون اگر كه خنجري ميان كتف خستهام
اگر كه ايستادهام و يا ز پا فتادهام
براي تو، به راه تو، شكستهام
اگر ميان سنگهاي آسيا چو دانههاي سودهام
ولي هنوز گندمم، غذا و قوت مردمم
همانم آن يگانهاي كه بودهام
سپاه عشق در پي است،
شرار و شور كارساز با وي است
دريچههاي قلب باز كن، سرود شب شكاف آن
زچارسوي اين جهان، كنون به گوش ميرسد
من اين سرود ناشنيده را، به خون خود سرودهام
نبود و بود برزگر را چه باك
اگر برآيد از زمين هر آنچ او به ساليان
فشانده يا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان
كه من پرندهاي مهاجرم
كه از فراز باغ باصفاي تو
به دور دست مه گرفته پرگشودهام
سياوش كسرائي
شنبه 29 تیر1387
سفر

سفر به دورترين نقطهي نبودنها
سفر به گوشهي دنج رها شدن با تو
سفر به شهر بدون چشم و صدا
سفر به هيچ و همه
فقط براي نشستن كنار خستگيات
سفر به سوي تو
به سوي منفي دلتنگي
شعر از: الف.س
شنبه 22 تیر1387
در آستانهي پگاه
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
حافظ

آرامتر ز نسيم سحرگاهان،
و دلنوازتر از آواز صبح و سپيده،
پا در ركاب توسن بالا بلند عشق،
در منظر سپيده دمان جلوه ميكني!
عشق از هزار كرانه،
از هر كران صبح و سپيده،
از آستان پگاه،
پديدار ميشود.
تو يوسفي كه به بازار عشق ميآيي
و قلب همهي عاشقان تاريخي،
سيم سياه و سكههاي شهروا و دروغين است!
هنگامهي پگاه،
پديدار ميشوي
و بي مجالي اندك،
در انتهاي افقهاي دوردست،
در آستانهي زرين آفتاب،
از منظر نگاه عاشقان سحر،
دور ميشوي!
بازار مصر، بيرونق!
و عاشقان هميشهي تاريخ،
سيم سياهشان در دست،
با سكههاي قلب،
در انتظار فلق،
شبهاي بيستارهي ديجور را
شماره ميكنند...
شنبه 8 تیر1387
هميشه مادرم
انگار تنها تو ميداني چرا هميشه دير ميرسم

هميشه در انتهاي سطرهاي بيمعني و بنبست
گشادهرو ايستاده است
با فانوسي سرخ
و دامني كهكشان دوزي شده
و شأن نزول هستي
در سايهي صداي مادرم
سر بر ميدارد!
هميشه در انتها
لبخندش آغازم ميكند
و خداي سوگوار او
لبم را با هر نفس درمينوردد!
تمام پنجرههاي پربار
و تمام منظرههاي بكر
از انگشت مادرم اجازه ميگيرند
و من شاعريام را
همچنان ادامه ميدهم
به سمتي گشادهرو!
... و فانوسهاي سرخ
عطر دامن گلدوزي شدهاش را
در مشام ابد ميپراكنند.
* هميشه ميگفتي: "بايد براي تو چتري بخرم، چتري نه براي روزهاي باراني، چتري كه تو را به ياد بارانهاي نباريده بيندازد."
چهارشنبه 22 خرداد1387
كلوچه
هبوط تلخ مشي و مشيانه بر زمين
چه زود بود نازنين!

عکسAriana Cubillos
http://www.abcnews.go.com
بزرگ شدهاي و هنوز نتوانستهام دست بركنم بر جهنمكدهات كه شايد سهمي بردارم از طعم خاك كلوچهي كودكيات *
"آن سوي كودكي"
كودك عاطفهي گمشدهام
در پي دست نوازشگري انگشت به دندان ميبرد
در پس كودكيام
روحي افسوس كنان
از شبانروزي آن سفرهي نان بر ميشد
چشم خشكيده ز اشك نابم
در تمناي هجاي باران
بيبيانتر ميشد
تلخي كودكيام بود و همان سفرهي نان
كلبهي سرد من عشرتكده ميزدگان
و جهنم كدهام سفرهي نان
و من از قصهي تكراري آن گردهي نان
خسته، افسوس كنان
لحظهها رفت و گذشت
و بلوغ من از انبوه درختان زمان
تن بر اين آبي غمگين حقيقت ساييد
حس مغرور بلوغ
در تن سرد و نحيفم پر زد
من ز وابستگي باغ برون غلتيدم
من ز افسردگي سفرهي نان كوچيدم
بر زمان خنديدم
بر جهان خنديدم
و نترسيدم از اعدام غرور
من به آشفتگي ذهن خزان خنديدم
چشمم از حادثهي خنجر و پشت
دلم از قصهي بيمرگي مشت
پر ِ پر بود و حزين
بوي خون از در و ديوار زمان
مردمان خانه به دوشان جهان
همه در آرزوي قصهي نان
و من افسوس كنان
در تب و آرزوي كودك و يك سفرهي نان
لحظهها ميگذرند
من پر از خاطرهي خشكهي نان
لحظهها ميگذرند
من پر از ياد جهنمكدهام سفرهي نان
* دوستاي خوبم اگر تا به حال چيزي دربارهي كلوچهاي با طعم خاك نخواندهايد، ميتوانيد به اين لينك سري بزنيد
http://nasiriphotos.com/blog/2008/05/14/19,25,24
شنبه 21 اردیبهشت1387
پلي ميان سبزه و سنگ
چه فراوان روشنايي در اتاق توست
باز كن در بر من
خستگي آورده شب در من ...

و نور رود تو را ميبرد به جانب جان
چه روستاي قشنگي، چه فرصت نابي
و تكيه كرده «ازاكو» به شانه «وازنا» (۳)
چه كوچه باغ زلالي
چقدر راز درخت
صداي شوق ميآيد
صداي تازه شدن
چقدر خاطره در هر كجاي اين خانه است
در آستانهي در، سايه زني پيداست
زني كه آمد و رفت
و روي پلهي پنجم به آفتاب رسيد
زني كه خاطرهي دوست را ورق ميزد
تفألي بزنيم:
«ما سرخوشان مست»
«ملامت كشيدهام»
«مي در ميان و نقش غلط را»
«مبين، ببين»
«اين داغ را و»
«اين دل خونين را»
تفألي بزنيم:
«اگر به كوي تو باشد مجال»
«ور نه كجا»
«روم»
«چه چاره كنم؟»
«به درد عشق بساز و»
«رموز عشق مكن فاش»
تفألي بزنيم:
«يك دست جام باده و»
«يك دست زلف يار»
«دي شيخ با چراغ»
«گفت آنچه يافت مينشود...»
«گفت...»
«به درد عشق بساز و ...»
«رموزعشق مكن فاش»
سكوت ميكنم اما
صداي زخمي نيما
«و زردها همه قرمز»
«و هست آري شب»
دوباره باز همان
«و چند خوابآلود»
«و چند ناهموار»
«و چند ناهشيار»
سكوت ميكنم اما
هجوم خاطرهها...

