مثل آفتاب
شنبه 29 تیر1387
سفر

سفر به دورترين نقطهي نبودنها
سفر به گوشهي دنج رها شدن با تو
سفر به شهر بدون چشم و صدا
سفر به هيچ و همه
فقط براي نشستن كنار خستگيات
سفر به سوي تو
به سوي منفي دلتنگي
شعر از: الف.س
نوشته شده توسط پگاه
در 17:54 | لینک ثابت
•
شنبه 22 تیر1387
در آستانهي پگاه
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
حافظ


آرامتر ز نسيم سحرگاهان،
و دلنوازتر از آواز صبح و سپيده،
پا در ركاب توسن بالا بلند عشق،
در منظر سپيده دمان جلوه ميكني!
عشق از هزار كرانه،
از هر كران صبح و سپيده،
از آستان پگاه،
پديدار ميشود.
تو يوسفي كه به بازار عشق ميآيي
و قلب همهي عاشقان تاريخي،
سيم سياه و سكههاي شهروا و دروغين است!
هنگامهي پگاه،
پديدار ميشوي
و بي مجالي اندك،
در انتهاي افقهاي دوردست،
در آستانهي زرين آفتاب،
از منظر نگاه عاشقان سحر،
دور ميشوي!
بازار مصر، بيرونق!
و عاشقان هميشهي تاريخ،
سيم سياهشان در دست،
با سكههاي قلب،
در انتظار فلق،
شبهاي بيستارهي ديجور را
شماره ميكنند...
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
حافظ

آرامتر ز نسيم سحرگاهان،
و دلنوازتر از آواز صبح و سپيده،
پا در ركاب توسن بالا بلند عشق،
در منظر سپيده دمان جلوه ميكني!
عشق از هزار كرانه،
از هر كران صبح و سپيده،
از آستان پگاه،
پديدار ميشود.
تو يوسفي كه به بازار عشق ميآيي
و قلب همهي عاشقان تاريخي،
سيم سياه و سكههاي شهروا و دروغين است!
هنگامهي پگاه،
پديدار ميشوي
و بي مجالي اندك،
در انتهاي افقهاي دوردست،
در آستانهي زرين آفتاب،
از منظر نگاه عاشقان سحر،
دور ميشوي!
بازار مصر، بيرونق!
و عاشقان هميشهي تاريخ،
سيم سياهشان در دست،
با سكههاي قلب،
در انتظار فلق،
شبهاي بيستارهي ديجور را
شماره ميكنند...
نوشته شده توسط پگاه
در 0:30 | لینک ثابت
•
پنجشنبه 13 تیر1387
آفتابي براي تمام سال
"روزگار كودكي يادش بخير
آفتابي در تمام سـال بود"

«از آفتابی خانهي تو تا مهتابی خانهي من یک دست فاصله است
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت میکنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه
میگه یا اسم آدم دل نمیشه
از دوردستها... پشت پرچین خیال، صدای سوت قطار خاطراتمان میپیچد در ذهن بخارناک زمان و میگذرد در باد... به یاد میآورم تبسم بیریای چشمانت را که قانون بیدریغ مهربانی بود... و من از عمق این جادههای مه گرفته، از میان دالان سرد و هزارتوی این همه فاصلهای که از به یاد آوردنش به شرم مینشینم، تو را به خود میخوانم...
دامن من چین چینیه آبی آسمونیه
ستاره های ریز داره، فقط مال مهمونیه
وقتی که من چرخ می زنم،
تموم چیناش وا میشن،
تو آسمون دامنم ستارهها پیدا می شن...
یادت هست ظهرهای داغمه بستهي تابستان، خندههای ریز ریز،
دزدیدن خواب شیرین مادرانمان را؟
صبح تا غروب یک کلام، حرف نزده با موشه
موش تو اتاق نشسته، ساکت و غم گرفته است
نداره هیچ حوصله، دلش یه کم گرفته است
یک دفعه خاله سوسکه، اخماشو وا میکنه
آهسته از زیر چشم، به موش نگاه میکنه
یواش میگه کلید کو؟ تو اون رو برنداشتی؟
میخنده آقا موشه زود میگه: آشتی، آشتی
تو میخندیدی...من برنده میشدم.... اولدوز میخواندیم... من نقطهي عطف اخم تو را، رگ خواب مهر تو را، شاه بیت غزل باغ دوستی را خوب بلد بودم.
اولین بار که چاغالههای باغتان رسیده بود، یادت هست؟ بالا رفتیم از درخت و گیسوان مخملیات نقش میزد بر آسمان خدا، چه زود یاد گرفتیم پایین آمدن از درخت کودکی را: هبوط تلخ مشی و مشیانه بر زمین ... چه زود بود نازنین!
قبای چلتکهي خاطرات تو، عطر خیس باران و علف، کودکی... کودکی... کودکی... سوت قطار... مه... باران.. باران... باران..
آفتابي در تمام سـال بود"
"تقديم به ب.ع بهترين دوست هميشهي كودكيام"
"و تقديم به شيرين عزيز به خاطر تمام مهربانيهايش"
"و تقديم به شيرين عزيز به خاطر تمام مهربانيهايش"

«از آفتابی خانهي تو تا مهتابی خانهي من یک دست فاصله است
دستت را به من بده تا مهتابی، آفتابی شود»
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت میکنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه
میگه یا اسم آدم دل نمیشه
یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه
نگاهم سُر میخورد به روی شهر قصه، یکی از هزاران هزار یادگاران کودکیهای من و
تو... انگار در ذهنم، گوشم، چشمم، باد میآید... میدانی که وقتی میشنوم
شهر قصه را، عبور نوروز و سبزه را میشود در من به پایکوبی برخاست. این
همه روزهای بیتو... چگونه میگذرد در من... دلم برایت تنگ است و میدانی
"بهار" که میشود، آرام از کفم میرود...از دوردستها... پشت پرچین خیال، صدای سوت قطار خاطراتمان میپیچد در ذهن بخارناک زمان و میگذرد در باد... به یاد میآورم تبسم بیریای چشمانت را که قانون بیدریغ مهربانی بود... و من از عمق این جادههای مه گرفته، از میان دالان سرد و هزارتوی این همه فاصلهای که از به یاد آوردنش به شرم مینشینم، تو را به خود میخوانم...
یادت هست؟ چه عاشقانه باد گیسوان
کودکیمان را در خود میرقصاند؟ تو میچرخیدی و گلهای
دامنت به تمام اصالت باغچه فخر میفروخت، سرت را به یک سو خم می کردی،
دست در دست هم میچرخیدم، پرواز دستهای صمیمی، رقصی بیتاب، آنقدر چرخ میزدیم
که سرمان تا ته دنیا گیج ميرفت:
ستاره های ریز داره، فقط مال مهمونیه
وقتی که من چرخ می زنم،
تموم چیناش وا میشن،
تو آسمون دامنم ستارهها پیدا می شن...
یادت هست آن روز را که با چوب
بستنیهایمان پسرک همسایه را مثلا کشتیم و بعد کنار استخر
همدیگر را بغل زدیم و مثل دیوانهها سر در ابرهای آسمان خدا، یک دنیا
خندیدیم؟ چقدر قدمهامان را تا یادگاریهای روی درختان شماره میکردیم و
بعد برای قلبهای روی آنها هی بیخودی بوسه میفرستادیم؟
بهرنگی... تو "افسانهي
محبت" دوست داشتی و من "اولدوز و کلاغها" و آن وقت قصهي تکراری هر روز... گوشمان پر بود از این حرفهای هر روزی.... اولدوز....
قوچعلی.... اولدوز....قوچعلی..... من سماجت میکردم و تو قشنگترين اخمهاي دنيا را به من نشانه ميرفتي: قهر، قهر تا روز قيامت!!!!!
و من کلید حل معما و تخفیف جریمهي سنگين "تا
قیامت" را خوب بلد بودم:
باز خاله سوسکه امروز، قهره با آقا موشهصبح تا غروب یک کلام، حرف نزده با موشه
موش تو اتاق نشسته، ساکت و غم گرفته است
نداره هیچ حوصله، دلش یه کم گرفته است
یک دفعه خاله سوسکه، اخماشو وا میکنه
آهسته از زیر چشم، به موش نگاه میکنه
یواش میگه کلید کو؟ تو اون رو برنداشتی؟
میخنده آقا موشه زود میگه: آشتی، آشتی
تو میخندیدی...من برنده میشدم.... اولدوز میخواندیم... من نقطهي عطف اخم تو را، رگ خواب مهر تو را، شاه بیت غزل باغ دوستی را خوب بلد بودم.
اولین بار که چاغالههای باغتان رسیده بود، یادت هست؟ بالا رفتیم از درخت و گیسوان مخملیات نقش میزد بر آسمان خدا، چه زود یاد گرفتیم پایین آمدن از درخت کودکی را: هبوط تلخ مشی و مشیانه بر زمین ... چه زود بود نازنین!
و اينك من با همهي ناباوریهایم، از
پشت این جادههای مه گرفته میدوزم نگاهم را به آبی صداقت
چشمانت که دنیا دنیا از من دور است... بیا دوباره دلمان برای موش
عاشق شهر قصه بسوزد و برایش زار زار گریه کنیم، بیا برای گرسنگی کلاغان
بیعنکبوت مانده اولدوز دلشوره بگیریم... دلم برایت تنگ است نازنین!
بهت این پلکهای سنگین بر گهواره کدام لحظه میآرامد بی تو... و اینک من از میان این همه فاصلهای که دستم را به هیچ کجا بند نمیکند، تکهتکههای بیبازگشت رویای شیرین تو را به هم میدوزم: قبای چلتکهي خاطرات تو، عطر خیس باران و علف، کودکی... کودکی... کودکی... سوت قطار... مه... باران.. باران... باران..
ارديبهشت هشتادو هفت
نوشته شده توسط پگاه
در 18:36 | لینک ثابت
•
شنبه 8 تیر1387
هميشه مادرم
هر چند دير كردهام ولي اين براي توست
انگار تنها تو ميداني چرا هميشه دير ميرسم

هميشه در انتهاي سطرهاي بيمعني و بنبست
گشادهرو ايستاده است
با فانوسي سرخ
و دامني كهكشان دوزي شده
و شأن نزول هستي
در سايهي صداي مادرم
سر بر ميدارد!
هميشه در انتها
لبخندش آغازم ميكند
و خداي سوگوار او
لبم را با هر نفس درمينوردد!
تمام پنجرههاي پربار
و تمام منظرههاي بكر
از انگشت مادرم اجازه ميگيرند
و من شاعريام را
همچنان ادامه ميدهم
به سمتي گشادهرو!
... و فانوسهاي سرخ
عطر دامن گلدوزي شدهاش را
در مشام ابد ميپراكنند.
انگار تنها تو ميداني چرا هميشه دير ميرسم

هميشه در انتهاي سطرهاي بيمعني و بنبست
گشادهرو ايستاده است
با فانوسي سرخ
و دامني كهكشان دوزي شده
و شأن نزول هستي
در سايهي صداي مادرم
سر بر ميدارد!
هميشه در انتها
لبخندش آغازم ميكند
و خداي سوگوار او
لبم را با هر نفس درمينوردد!
تمام پنجرههاي پربار
و تمام منظرههاي بكر
از انگشت مادرم اجازه ميگيرند
و من شاعريام را
همچنان ادامه ميدهم
به سمتي گشادهرو!
... و فانوسهاي سرخ
عطر دامن گلدوزي شدهاش را
در مشام ابد ميپراكنند.
*
هرگز يادم نميرود كه تو هميشه يادت بود كه چند برگ از دفتر نقاشي من باقي
است. تو راز مدادرنگيهاي مرا ميدانستي و اين كه هر بار كدام مدادم از
همه كوچكتر است.
* هميشه ميگفتي: "بايد براي تو چتري بخرم، چتري نه براي روزهاي باراني، چتري كه تو را به ياد بارانهاي نباريده بيندازد."
* هميشه ميگفتي: "بايد براي تو چتري بخرم، چتري نه براي روزهاي باراني، چتري كه تو را به ياد بارانهاي نباريده بيندازد."
نوشته شده توسط پگاه
در 18:55 | لینک ثابت
•

