دوشنبه 30 اردیبهشت1387
حياط
بيگمان چون نقش پا محو است در موج فنا

قلم مو
نامت را در پرانتزي مينويسم
كه آن را براي هميشه خواهم بست
سالها بعد چون دري قديمي بازش ميكنند
زن بر دريچه خيره مانده
و مرد آرام دور ميشود
حالا قلممو را بردار!
موهاي زن را سفيد كن
گرامافون را خاموش
و اندوه را
در قابهايي تاريك از تمام ديوارها بياويز
در كشيدن تارهاي عنكبوت آزادي!
در بسته ميشود
و نامت را در پرانتزي مينويسم
كه آن را براي هميشه خواهم بست
سال بعد
چون قبري بازش ميكنند
مردي
خودكارش، دستش، دلش
در لاي يك پرانتز غمگين گير كرده است
حالا قلم مو را بردار!
رنگهاي رفتهي دنيا: گروس عبدالملكيان
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
چيزي شبيه آفتاب

كوچه بدبختي بود، كوچه نه! بنبست بدبختي بود
كه به خاطر پوشانيدن وضع فلاكت بارش، سقف فلاكتبارتري به رويش كشيده بودند و مشتي
خانواده گمنام در اين بنبست زندگي ميكردند.
تنها زينت اين بنبست يك چراغ برق
تصادفي بود كه پارهاي از شبها بنبست را اشتباهاً روشني ميبخشيد.
يك شب، جلوي ديدگان بچههاي بنبست، ولگردي
بيگانه چراغ برق تصادفي را با تيركمان شكست. بچههاي بنبست زار زار گريستند و
كوچكترين آنها دويد به طرف خانهشان كه:
مادر... آخ مادر! آفتاب ما را شكستند.
یکشنبه 22 اردیبهشت1387
اشك
داشتم براي خودم قصه ميخوندم، يه كتاب كه قصهها و شكلاي قشنگش تصميم گرفته بودن تنهايي منو پر كنن. توي اولين صفحهاش نوشته بود: براي گروه سني «ب» و «ج». هر چي با خودم فكر كردم، نفهميدم كه من تو كدوم گروهم! بعدشم تصميم گرفتم كه ديگه بهش فكر نكنم. بالاخره يا من هنوز بزرگ نشده بودم كه خودمو اين قدر به قصههاش نزديك حس ميكردم يا اين كتابه زيادي بزرگونه نوشته شده بود ولي خوب من كه احساس آدم بزرگ بودن ندارم، پس حتماً تو يكي از اون دو تا گروهم! حالا هي با خودم خداخدا ميكنم كه تو گروه «ب» باشم، اين جوري ديرتر بزرگ ميشم. شايدم يه كار بهتري كردم، با خودكار درست بعد از عبارت «گروه سني» يه «الف» هم اضافه كردم!

داستان
كوتاه «اشك» برگرفته از كتاب «دوستت دارم»
كاري از
مهدي ميركيايي و عطيه بزرگ سهرابي:
يك روز،
كرم ابريشم پروانهاي با بالهاي رنگارنگ شد.
كرم خاكي،
سخت ميگريست.
محبوبش
ديگر آن چهرهي پيشين را نداشت."
كز تو
مجنون شد پريشان و غوي*
كز دگر
خوبان تو افزون نيستي
گفت: خامش
چون تو مجنون نيستي
شنبه 21 اردیبهشت1387
پلي ميان سبزه و سنگ
چه فراوان روشنايي در اتاق توست
باز كن در بر من
خستگي آورده شب در من ...

و نور رود تو را ميبرد به جانب جان
چه روستاي قشنگي، چه فرصت نابي
و تكيه كرده «ازاكو» به شانه «وازنا» (۳)
چه كوچه باغ زلالي
چقدر راز درخت
صداي شوق ميآيد
صداي تازه شدن
چقدر خاطره در هر كجاي اين خانه است
در آستانهي در، سايه زني پيداست
زني كه آمد و رفت
و روي پلهي پنجم به آفتاب رسيد
زني كه خاطرهي دوست را ورق ميزد
تفألي بزنيم:
«ما سرخوشان مست»
«ملامت كشيدهام»
«مي در ميان و نقش غلط را»
«مبين، ببين»
«اين داغ را و»
«اين دل خونين را»
تفألي بزنيم:
«اگر به كوي تو باشد مجال»
«ور نه كجا»
«روم»
«چه چاره كنم؟»
«به درد عشق بساز و»
«رموز عشق مكن فاش»
تفألي بزنيم:
«يك دست جام باده و»
«يك دست زلف يار»
«دي شيخ با چراغ»
«گفت آنچه يافت مينشود...»
«گفت...»
«به درد عشق بساز و ...»
«رموزعشق مكن فاش»
سكوت ميكنم اما
صداي زخمي نيما
«و زردها همه قرمز»
«و هست آري شب»
دوباره باز همان
«و چند خوابآلود»
«و چند ناهموار»
«و چند ناهشيار»
سكوت ميكنم اما
هجوم خاطرهها...

